آموزش دفاع شخصی ! آموزش دفاع شخصی !
مجموعه آموزش دیم ماک
در برابر خطرات از خود دفاع کنید
سریال کره ای ققنوس
نسخه کامل و دوبله فقط 8000 تومان
پخش شده از شبکه فارسی  1
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
زمان ثبت : جمعه 16 بهمن ماه سال 1388 در ساعت 10:56 AM
نویسنده : مدیر سایت     موضوع : مطالب آقای جواد جهانی
عنوان : بهمن ۵۷

12 بهمن
امام خمینی پس از سال‌ها دوری و تبعید به کشور بازگشت. ایران اسلامی شاهد بزرگترین و تاریخی‌ترین استقبال بود. حضور میلیونی مردم که صف مستقبلین را از فرودگاه تهران تا بهشت زهرا امتداد داده بود، حاکی از عشق و علاقه بی‌نظیر آنها به رهبر خویش بود.
حضرت امام به هنگام خروج از فرانسه با ارسال پیامی خطاب به مردم فرانسه، ضمن اظهار تشکر از آنها خداحافظی کردند.
امام خمینی پس از اقامه نماز در کف هواپیما،

ادامه مطلب ...


زمان ثبت : دوشنبه 5 بهمن ماه سال 1388 در ساعت 00:08 AM
نویسنده : مدیر سایت     موضوع : مطالب آقای جواد جهانی
عنوان : ۵۲۷- ضد حال یعنی چی؟

ضدحال یعنی وقتی یه قرار لطیف تو اینترنت داری وصل نشی
ضدحال یعنی وقتی منتظر فیلم مورد علاقت هستی برق بره
ضدحال یعنی بعد از کلی مصیبت که بابات برات موبایل ثبت نام کرده همه سیمکارتا بیاد جز مال تو

ضدحال یعنی یه جلسه سر کلاس نری فقط همون یه جلسه استاد حضور غیاب کنه
ضدحال یعنی با شکم گرسنه بری تو صف ژتون تموم کرده باشن
ضدحال یعنی یه هفته قبل از اینکه جشن تولد بگیری خاله مامانت فوت کنه
ضدحال یعنی قبض تلفن بیاد 987979543456547979794654687 تومن...!!
ضدحال یعنی با.?.?? افتادن
ضد حال یعنی یه مانتو خوشگل بخری همون روز اول گیر کنه به صندلی پاره بشه
ضدحال یعنی صبح ساعت ? بری سر کلاس استاد نیاد
ضدحال یعنی بعد اینکه کلی افه زبان اوومدی نمره زبانت بشه-4
ضدحال یعنی داداش کوچیکت ?شاخه مودمو اشتباهن بزنه تو پریز برق
ضدحال یعنی هیستوری رو پاک نکنی همه ایمیلاتو داداشه فضولت بخونه
ضدحال یعنی نفر ?1کنکور شدن
ضدحال یعنی کارگردان شدن حنا مخملباف
ضدحال یعنی خواننده شدن میناوند
ضدحال یعنی پژو آر- دی
ضدحال یعنی فیلم ژاپنی

ضدحال یعنی عشق یه طرفه
ضدحال یعنی گل خوردن دقیقه 92 مثل گل اس اس به پس پس
ضدحال یعنی صبح روزی که با دوستات میخوای بری کوه بارون بیاد
ضدحال یعنی از سرویس دانشگاه جا موندن
ضدحال یعنی با ماشین بابا جریمه شدن
ضدحال یعنی سلام کنی جوابتو ندن
ضدحال یعنی عینکت سر جلسه امتحان بیفته زمین بشکنه
ضد حال یعنی سر جلسه امتحان خودکارت تموم بشه
ضدحال یعنی تاکسی سوار شی وسط راه بنزین تموم کنه

ضدحال یعنی دفترچه تلفنتو گم کنی
ضد حال یعنی اونیکه خیلی دوستش داری رو نتونی ببینی



زمان ثبت : دوشنبه 5 بهمن ماه سال 1388 در ساعت 00:05 AM
نویسنده : مدیر سایت     موضوع : مطالب آقای جواد جهانی
عنوان : ۵۲۶- امتحان

فقط سوپ کلم است که حال آدم را بیشتر از امتحان بهم می زند( آلبرت) .

امتحان مسخره ترین کار دنیا ست .(جرج برناد شاو)

امتحان بدون تقلب مثل کریسمس بدون درخت است.-(کی اس الیت).

امتحان بخشی از زندگی است ، نه زندگی امتحانست- (پائولوکویئلو).

امتحان در صورت عدم حذف پزشکی ،اولین گام در جهت شروع چاپلوسی پیش   استاد  برای گرفتن نمره ده  است—

چی گفتید امتحان اصلا معنی اس را نمی دانم –(جرج اورول)

توی مدرسه هر سوالی که در امتحانهایم درست جواب می دادم،بعدا می فهمیدم که کاملا غلط بوده است این اتفاق بعد ها در زندگیم هم ادامه یافت .هر  وقت فکر می کردم درست رفتار کرده ام ،دیدم یه جای کار اشتباه بود—(ارنست همینگوی)



زمان ثبت : دوشنبه 16 آذر ماه سال 1388 در ساعت 10:11 PM
نویسنده : مدیر سایت     موضوع : کتاب
عنوان : معرفی کتاب

چگونه می توانید آنچه را که ندارید به دست آورید  

و آنچه که دارید حفظ کنید 

راهنمای عملی برای موفقیت 

کتابی از 

مجموعه دانستنیهای روان شناسی 

 

نویسنده: جان گری  

مترجم: مرتضی مدنی نژاد 

 

۹۰ صفحه 

و خلاصه ای از این کتاب

ادامه مطلب ...


زمان ثبت : سه شنبه 28 مهر ماه سال 1388 در ساعت 00:40 AM
نویسنده : مدیر سایت     موضوع : متفاوت
عنوان : ۵۲۴- با حسین بیدگلی

از وبلاگ باران 


 با حسین بیدگلی بیدگلی 
علی رغم این که حکومت ایران عوام پروری می کند ورسانه غیر ملی اش برذخایر وداشته های ملی چون فردوسی وحافظ وسعدی مانور نمی دهد ولی ایرانی راه خود را پیدا می کند.حسین بیدگلی  از آنهاست که راه خود را از میان جهل وخرافات و نادانی هایی که مردم رادر آن گرفتار کرده اند ، پیدا کرده.آن روزها که استبداد وخشونت در مدرسه ها هیبتی داشت ، از تحصیل باز ماند.ولی این خود پروریده علی رغم این که به نجاری مشغول است ولی اهل دل است.اهل نوشتن است.با دنیای مجازی آشناست .یک وبلاگ نویس ماهر است.هم قدش بلند است هم فکرش.

استاد حیدر عنایتی در توصیف حسین آقا می گوید:

«حسین بیدگلی اهل هنر است.حتی شغل او (نجاری) می تواند برای او حال و هوای هنری داشته باشد.شعر و نقاشی و عکس نیز در دست های او جابه جا می شوند.ومی توانند مکانیزم لطیفی را برای او فراهم آورند تا او آن جور که دلش می خواهد زندگی کند:زیبا،بی حاشیه،در کنار زن وبچه،سفره ی پاک.

وبلاگ نویسی دغدعه ی اصلی حسین است.قالی بافی را هم مثل وبلاگ نویسی دوست دارد.دار قالی و دستگاه کامپیوترش در کنار هم قرار دارند.همان گل وبوته ای را که در قالی اش می کارد،به شکلی دیگر در کامپیوترش نیز می توان دید.

دنیای امروز دنیای پُر هول وهراسی است.وحشت از در و دیوار این دنیا می بارد.گناه وآلودگی دارد بشرّیت را خفه می کند.بنابراین،دست و پا کردن یک زندگی سالم که آدم بتواند از بستر آن تعامل سالمی نیز با مردم این روزگار داشته باشد،خیلی سخت است.امّاآقای بیدگلی با هر زحمتی بوده است توانسته است این زندگی را برای خودش و زن وبچه اش فراهم بیاورد.

شعر و نقاشی حسین بیدگلی در همان مرحله ی مقد ماتی مانده است و باتوجه به نیرویی که او صرف نویسندگی وبلاگ می کند،بعید است که بیش از این به پیش رفتی در شعر ونقاشی دست یابد.ولی ذوق هنری در خانواده ی آنها موروثی است .پدر ومادرش به رغم کهولت سن هردو سواد دارند .ولی خودش در نیمه راه از تحصیل باز مانده است .و از همین رهگذر، عقده ای را از نظام آموزشی کشور در دل گرفته است که برای همیشه با اوخواهد بود و آزارش خواهد داد.»

 در سال روز  بزرگ داشت حضرت حافظ این حسین بیدگلی بود که دست بر یک خلاقیت بزرگ زد.او ما را در جلسه ای دعوت کرد که دوستداران حافظ در آن جمع بودند.در این جلسه که با شعر وشور وموسیقی همراه بود من خیلی لذت بردم.

وقی می خواستیم به این جلسه بیاییم همراهان من تاخیر کردند.عصبانی شدم واز نوش اباد تا بیدگل آن قدر تند رانندگی کردم که صدای  همراهان در آمد.من به آنها گفتم وقتی در تمام سال یک چنین جلسه ای بر گزار می شود.آن هم برای کسی چون حافظ،آن هم برای اولین بار، یک دقیقه هم نباید دیر کرد.

به یاد گفته آقای عنایتی می افتم :

«جشن تولد یک شخصیت ملی در محفل خانوادگی اگر عمومّیت پیدا کند،باید خیلی خوشحال بود.ما از فاصله گرفتن از کسانی چون حافظ و سعدی و فردوسی و نیما و اخوان و فروغ خیلی ضربه خورده ایم .باید این موضوع را به فرزندان خود و به نسل امروز خود گوشزد کنیم.»

 
 



زمان ثبت : دوشنبه 27 مهر ماه سال 1388 در ساعت 10:24 PM
نویسنده : مدیر سایت     موضوع : متفاوت
عنوان : ۵۲۳- سید رضا (مسعود) حسینی

از وبلاگ دوست عزیز باران

با دوستان عزیزم به یزدل رفتیم.سه هزار جمعیت با دو محله.

یزدل دارای زیارتگاهی خاطره انگیز است..اولین ودومین  جمعه مهر هر سال این جا ازانبوه نوش ابادی ها پر می شود.این یک رسم قدیمی است.من از کودکی این جا را به یاد دارم.قدیم ها اوضاع آشفته ای داشت. بعضی جاهایش هم متروک بود.من همیشه نسبت به جاهای متروک حس عجیبی دارم.تصور می کنم هر ویرانه ای روز گاری بر وبیایی داشته وروزگاری محل عبور عاشقان وزیبا رویانی بوده که اکنون در خاک تیره خفته اند.

ادامه مطلب ...


زمان ثبت : یکشنبه 26 مهر ماه سال 1388 در ساعت 00:17 AM
نویسنده : مدیر سایت     موضوع : متفاوت
عنوان : ۵۲۲- سفر تهران

از وبلاگ دوست عزیز علیرضا توحیدی 


جمعه هفدهم مهر است برایمان کلاس ضمن خدمت گذاشته­اند . اما هنگامی که ابوالفضل مقری می­گوید فردا صبح ساعت پنج و نیم قرار است به تهران برویم تصمیم می­گیرم از قیل و قال مدرسه بگذرم و راهی شوم. صبح با مینی­بوس به سمت تهران حرکت می­کنیم. جماعت مسافر از اهالی آران و بیدگل و نوش­آباد و کاشان هستند همه اهل قلم و وبلاگ.اولین جایی که می­ایستیم مسجد فیروزآبادی است. مردی که در سال 1253 ه.ش در یکی از روستاهای فیروزآبادبه دنیا آمد و بعد از تحصیل و امور دیگر همزمان با روزگار مدرس به مجلس رفت و چند دوره نماینده­ی مردم تهران شد . با حقوق نمایندگیش و مبالغی دیگر در زمینی به مساحت 52 هزار متر بیمارستان و در حوالی آن مسجدی را ساخت. هنگامی که در سال 1346 جلال آل احمد از دنیا رفت جنازه­اش را در این مسجد به امانت سپردند تا در جایی مناسب ، آرامگاهی ساخته و به آنجا منتقل شود. اما این اتفاق هیچ گاه رخ نداد.و البته چند سالی بعد جنازه­ی دکتر شریعتی نیز در خاک دمشق به امانت ماندگار شد.حالا بعد از آن روزگار جمعیتِ جماعتِ در خاک خفته­ی مسجد افزایش یافته و بخشی از مسجد جدا و گورستان را تشکیل می­دهد.آرامگاه مرحوم فیروزآبادی هم همانجاست اندکی از زمین فراتر آمده و سنگ قبری باشکوه دارد.بعد به سمت ابن­بابویه می­رویم گورستانی که در روزگار ناصرالدین­شاه مزرعه بود. جسدی سالم کشف شد که نشان می­داد اینجا آرامگاه ابن­بابویه یا شیخ صدوق است.فقیهی که هشتصد سال قبل آفتاب عمر از کاسه­ی بالینش غروب کرد.. شهر ری تاریخی کهن دارد و بارها توسط مهاجمانی مثل مغولها و تیموریان ویران شده است. برای این فقیه شیعی بارگاهی در خور ساخته­اند .اما قبرستان ابن­بابویه گویا متولی ندارد. در گوشه­گوشه­ی قبرستان مردی ایستاده شیشه­ی آب و قرآنی کوچک در دست و منتظر تا یکی سر مزاری بایستد و فاتحه­ای بخواند و او جلو بیاید و آبی روی قبر بریزد و آیه­ای خوانده و ناخوانده پولی بگیرد و برود.هر یک برای خود محدوده­ای مشخص دارند و به دقت آمدان و رفتگان را زیر نظر دارند.روانشناسهای خوبی هستند در گوشه­ای مقبره­ای خراب شده است یکیشان جلو می­آید حدس می­زند دانشجو باشیم و گرفتار قال و قیل سیاست. می­گوید آنها آمدند و شبانه خراب کردند و رفتند.به قبرهایِ مقبره­یِ ویران نگاه می­کنیم آرامگاه دختران ناصرالدین­شاه است.در گوشه­ای دیگر آرامگاهی خانوادگی وجود دارد وارد می­شویم و به خواندن نامهای سنگ قبر مشغول که یکی می­گوید شما با اجازه­ی که آمدید؟ و بعد که پیگیر می­شویم توضیح می­دهد که سرایدار این آرامگاه خانوادگی است.اینکه یکی پیدا شود برای قبر جدش سرایدار بگیرد عجیب به نظر می­رسد.آرامگاه بزرگانی مانند غلامرضا تختی ، علی­اکبر دهخدا ،میرزاده عشقی ، سید اشرف­الدین گیلانی ، موذن­زاده­ی اردبیلی در این گورستان است.محمدرضاشاه پهلوی و دکتر محمد مصدق هم آرزو داشتند جسدشان در این قبرستان دفن شود که نشد.برج طغرل هم در همان حوالی است ساده و باشکوه.ارتفاع آن 20 متر و نمای بیرونی آن 24 پر و نمای داخلیش استوانه­ایست.می­گویند آرامگاه طغرل نخستین شاه سلجوقی اینجاست. ماشین حرکت می­کند و در کنار یکی از خیابانهای اصلی ری می­ایستد. چشمه علی. یکی از شگفتی­های ایران.در کنار خیابان چند پله که به پایین بروی به چشمه­ای می­رسی. کنار آن کوه و بالای کوه دیواری بلند که گویا بخشی از باروی شهر یا قلعه بوده است.گویی از زمینی چمن ، بخشی را جدا کنی و در بیابان بنشانی. رفته­اند و از منطقه­ای کوهستانی ، کوه و چشمه­ای را جدا کرده­اند و در میان شهر کاشته­اند و مواظب بوده­اند چشمه خشک نشود.از کوه که صخره­ایست بالا می­روم انتظار همه چیزی می­رود اما آن سو هم شهر است. اتوبوس ،آپارتمان و آدمهای گیج و عجول.چشمه علی از لحاظ تاریخی هم دارای ارزش است در حفاریهایی دوران رضا شاه ، سفالینه­هایی کشف شد که نشان از قدمت هفت هزار ساله­ی این تپه دارد .یکی از پادشاهان قاجار هم به سبک دوران هخامنشیان نقش برجسته­هایی پدید آورده است .

بعد از زیارت شاه عبدالعظیم به موزه­ی ایران باستان می­رویم. در اوایل دوران پهلوی اندره گدار فرانسوی به ایران آمد و دانشکده­ی هنرهای زیبای تهران را تاسیس و خود به عنوان استاد به تدریس پرداخت. وی در زمینه­های باستانشناسی و معماری نیز چهره­ای شناخته شده بود.کار تحقیق و گمانه­زنی در بسیاری از تپه­های تاریخی با همت و حمایت او انجام می­شد علاوه بر این وی طراح بناهایی مانند آرامگاه سعدی ، حافظ و فردوسی و موزه­ی باستان است.موزه­ی باستان در سال 1316 افتتاح شد و ساختمان آن از طرح کاخ تیسفون ساسانی الهام گرفته شده است. این موزه اولین و بارزش­ترین موزه­ی ایران است و جزوِ موزه­های مطرح جهان محسوب می­شود. آن گونه که در تابلوی معرفیِ موزه نوشته شده بیش از 300 هزار شی تاریخی در این موزه وجود دارد که البته همواره بخش اندکی از آن به نمایش عموم درمی­آید. اندکی دیر به موزه رسیده­ایم نیم ساعتی بین آثار چند هزار ساله­ی ایران چرخ می­زنیم و می­آموزیم . همه آرزو می­کنند ای کاش فرصتی بیشتر فراهم بود تا بازدیدی کامل انجام شود. شباهنگام به آران وبیدگل باز می­گردیم خسته از یک روز رفتن و سرحال از دیده­ها و آموخته­ها.



زمان ثبت : دوشنبه 20 مهر ماه سال 1388 در ساعت 07:09 AM
نویسنده : مدیر سایت     موضوع : متفاوت
عنوان : ۵۲۱- با دوستان نقد کتاب

 از وبلاگ محمد علوی عزیز

تور تهران با دوستان نقد کتاب 
می گویند محی الدین عربی در قبر های قدیمی خیلی گشت وگذار می کرد. این حس او در من هم هست! من همیشه عاشق قبر های قدیمی بوده ام.در ابتدای امر چنین می نماید که وقتی بر سر گوری می روی تنها یک سنگ قبر می بینی ولی چنین نیست.من احساسات زیادی پیدا می کنم .در واقع احساس آشنایی و نزدیکی بیشتری با آنها که خفته اند می کنی .انگار یک جورهایی آنها رامی‌شناسی.

بادوستان عزیزم به تهران آمدیم .قبر جلال آل احمد در مسجد فیروز ابادی ها کمی از غربت در آمده بود.در عوض به آیه اله فیروز ابادی حسابی رسیده بودند.تعجبی ندارد.حکومت روحانیون فقط به خودشان بها می دهند. به گورستان ابن بابویه که در فضایی آرام و سرسبز خفته بود، آمدیم.

قبرستانی قدیمی که دیگر کسی را در آن دفن نمی‌کنند. فضای این قبرستان کوچک را دوست داشتم. یک جور حس آشنایی دلپذیر دارد که می‌تواند تو را ساعت‌ها در خودش نگه دارد. دوست داشتم شب این قبرستان را هم ببینم اما فرصت نبود.
این جا پیش از تأسیس بهشت زهرا بزرگترین گورستان شهر بود .این گورستان مثل موزه ای ارزشمند است که  بزرگانی  را در خود جای داده است.

مرحوم دکتر سید حسین فاطمی که از ۱۳۳۰ تا ۱۳۳۲ در دولت دکتر مصدق وزیر امور خارجه ایران بود


شهدای 30 تیر سال 1331 ؛ حادثه‌ی حماسی و بزرگ قیام مردمی که مردم در حمایت ازمصدق بزرگ به خیابان‌ها آمدند وبه شهادت ‌رسیدند.

مرحوم دکتر سامی که ترورش کردند.

 مرحوم جهان پهلوان تختی ونسیم الدین شمال

میرزاده عشقی، شاعر دوران مشروطیت، روزنامه‌نگار و نویسنده ایرانی

مرحوم علی اکبر دهخدا نویسنده و پژوهشگر ایرانی و گردآورندهٔ لغت‌نامه دهخدا
میرزا ابوالحسن حکیم متخلص به جلوه، عالم پارسا که مجلس درسش مرجع خاص و عام بوده

 میرزا طاهر تنکابنی، از علمای معروف تهران

 مرحوم شیخ رجبعلی نکوگویان معروف به خیاط، که  از سالکین  بود.

رحیم موذن‌زاده اردبیلی گوینده اذان ایرانی مشهور و تاریخی در آواز بیات ترک است

مَهوَش یکی از خوانندگان زن ایرانی در سبک موسیقی عامیانه ولاله زاری.

خوش دارم برای مهوش ییشتر بنویسم.

نمایش‌های او بر روی صحنه شمار زیادی از افراد معروف به اوباش را به خود می‌کشید و باعث جنگ و جدال میان این افراد نیز بود. از جمله، بزرگ‌ترین دعوا در کافه جمشید میان گروهی به نام هفت‌کچلان با دیگر اوباش، بر سر مهوش، اتفاق افتاد. مهوش در چند فیلم سینمایی نیز بازی کرد.برخی از گارگردانان سینمای آن روز ایران برای تضمین موفقیت فیلم های خود حتما صحنه‌ای از رقص و آواز مهوش را در فیلم خود می گنجاندند. بسیاری از ترانه‌های مهوش تا مدت ها سر زبان مردم ایران بود.مانند ترانه "مادر شوهر، دشمنته" یا "این دست کجه؟ کی میگه کجه" یا وقتی که از هند اومدم، اینقده بودم و اینقده شدم" یا " غلطه، آی غلطه، غلط غلوط و غلطه".

مهوش در یک حادثه رانندگی کشته شد و این خبر رکورد جدیدی از فروش روزنامه در ایران آن زمان را بجای گذاشت. در مراسم تشییع جنازه مهوش عده قابل توجهی از دوستدارانش شرکت داشتند. پس از درگذشت مهوش، معلوم گشت که وی بخش اعظم درآمد خود را صرف نیکوکاری می‌کرده و هزینه ده‌ها کودک یتیم را تقبل کرده بوده.

در این گورستان در حدود ۴۰۰  مقبرهٔ خصوصی و خانوادگی، با معماری زیبا که نمادی از هنر ایران را با قدمتی طولانی به تصویر درآورده بودند، به‌طور کامل تخریب شدند. خرابی قبر دختر مظفر الدین شاه معلوم بود که بیشتر سیاسی است.به مرده هم رحم نمی شود.  

قبرهای پسر و دختر مظفرالدین شاه در ابن بابویه شهرری

آرامگاه ابن بابویه به‌خاطر داشتن این آرامگاه‌های بزرگ خصوصی و خانوادگی با عکس‌ها، آیینه وشمعدان ها و اشیای دیگری که در آنها قرار شده بود، به موزه‌ای دیدنی از تاریخ معاصر ایران می‌مانست. دراویش  نیز که حتی تا چند سال پس از این ویرانی، هنگام بزرگداشت عنقاء یکی از دراویش مدفون در ابن بابویه مراسم بزرگی برگزار می‌کردند، مدتی بعد، توسط نظام جمهوری اسلامی، در اجرای آن با محدودیت جدی روبرو شدند. در حال حاضر فقط سه مقبرهٔ خانوادگی باقیمانده که  وضعیت مناسبی ندارند و این گورستان اکنون مکانی برای اجتماع افراد معتاد و ناباب  شده و هیچ گونه برنامه جامع و مدونی هم برای سامان‌دهی آن در نظر گرفته نشده‌است.

من نمی دانستم که مقبره هم می تواند سرایه دار داشته باشد.کسانی که حقوق می گرفتند وعمرشان در قبرستان می گذشت.

به برج طغرل  در آمدیم.هیبتی داشت.دیوار شهر ری در چشمه علی نیز همین طور.به موزه ایران باستان که رسیدیم ارزو کردم در زمان هخامنشیان زندگی می کردم .

امروز یک روز زیبا در زندگی من بود. کاش دوستان دیگر هم پیشنهاد آقای عنایتی را اجابت می کردند.آنها نباید یادشان برود که آدم ها دو دسته اند.یا مردابند یا رودخانه.اقای مهندس فرزانگان با آن که بیمار شده بود ،آمده بود.

 



زمان ثبت : شنبه 21 شهریور ماه سال 1388 در ساعت 5:56 PM
نویسنده : مدیر سایت     موضوع : کتاب
عنوان : ۵۲۰- خلاصه ای از کتاب قورباغه را قورت بده

21 روش عالی غلبه بر تنبلی و انجام بیشترین کار در کمترین زمان
نویسنده: برایان تریسی
مترجمین: اشرف رحمانی و کوروش طارمی
پیشگفتار نویسنده
شما فقط به یک طریق می توانید وقت و زندگی خود را تحت کنترل در آورید و آن هم تغییر دادن روش فکرکردن، کار کردن و نحوه روبرو شدن با سیل بی پایان کارهایی است که هر روز بر سرتان می ریزد.
...گالیله می گوید: « شما نمی توانید به یک نفر چیزی را که خودش از قبل نمی داند یاد بدهید، فقط می توانید او را از آنچه می داند باخبر کنید.»
... با یاد گرفتن این روش ها و تکنیک ها و به کارگیری مداوم آنها تا جایی که تبدیل به عادت شوند می توانید جریان زندگی خود را به نحوی بسیار مثبت تغییر دهید.

ادامه مطلب ...


زمان ثبت : دوشنبه 16 شهریور ماه سال 1388 در ساعت 1:18 PM
نویسنده : مدیر سایت     موضوع : متفاوت
عنوان : ۵۱۹ - بی حرمتی به ساحت خوبان

بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست
 باور کنید پاسخ آیینه سنگ نیست
 
 سوگند می خورم به مرام پرندگان
 در عرف ما سزای پریدن تفنگ نیست
 
 در کارگاه رنگرزان دیار ما
 رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست
 
از بردگی مقام بلالی گرفته اند
 در مکتبی که عزت انسان به رنگ نیست
 
دارد بهار می گذرد با شتاب عمر
 فکری کنید که فرصت پلکی درنگ نیست
 
 وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را
 فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست
 
 تنها یکی به قله ی تاریخ می رسد
هر مرد پاشکسته که تیمور لنگ نیست
شعر از محمد سلمانی



زمان ثبت : چهارشنبه 11 شهریور ماه سال 1388 در ساعت 5:01 PM
نویسنده : مدیر سایت     موضوع : نشریه بهشت پنهان
عنوان : ۵۱۸- قاف مثل قندان

 از وبلاگ و اما بعد مهم ترین نکته ای که در صفحه ی نخست شماره ی ۱۵نشریه ی بهشت پنهان (برزک – کاشان) توجّه بیننده را به خود جلب می کند،تصویر قندانی است که روی میز مسئول مرکز آموزش فنی حرفه ای کاشان به چشم می خورد.قندانی بزرگ با دری که دارای دسته ای است به اندازه ی انگشت نشانه که بدجوری رو به بالا سیخکی ایستاده است.به نحوی که کلّ صفحه ی روزنامه را تحت الشعاع حضور خود قرار داده است. و اگر اصل مصاحبه با مسئول محترم فنی حرفه ای را نادیده بگیرید،به نظرمی رسد که قرار دادن این عکس در صفحه ی نخست،کاربردی طنز آمیزو انگیزه ای مطایبه گونه داشته است.البته در این عکس ،زاویه و فاصله و نور دوربین  عکّاس نشریه  جوری تنظیم شده است که حتی المقدور ،هرچه که روی میز قرار داشته است ،به شکلی اغراق آمیز،بزرگ نشان داده شود.شما در همین کادر ده در هشت،یک سنجاق کوب بزرگ می بینید.یک تقویم رو میزی بزرگ می بینید.یک جاسنجاقی بزرگ می بینید.تیرک پرچم فنی حرفه ای به طرز شگفت آوری با بالاترین قسمت کلّه ی مسئول فنی حرفه ای (که اتفاقا قد بلندی از او نشان داده می شود)؛در یک خط مماس قرار گرفته اند.ذونکن؛قلم خودکار،کاغذ های یادداشت؛پرونده های دردست اجرا،مانیتور،صفحه کلید و حتی سوراخ کاورهایی که روی میز قرار دارد و البته قسمتی از زیر پوش فردی که مورد مصاحبه قرار گرفته است؛همه به روشنی و وضوح قابل ملاحظه است.

صفحه ی اول یک روزنامه مثل اتاق پذیرایی خانه آدم است.و متناسب با ظرفیّت موضوع و اهمّیت مسئله و سمت و سوی مطالب و ایجاد بستر روحی برای خواننده ، باید در آرایش آن دقّت کرد.(اگر چه دیدن این چیزها امروزه،روی میز یک مقام مسئول،حداقّل در موقع یک گفتگوی رسمی نیز،نشانه ی عدم نزاکت است و حدّاقل باید از نمایش عمومی آن- عکس و فیلم- خودداری گردد.)

 همین آشفتگی و کم توجّهی را می توانیم در ادبیّات به کار گرفته شده در سرمقاله ی این شماره ببینیم.«توفیق»معمولا یا دست می دهد یا حاصل می شود یا میسّرمی گردد یا نصیب.ولی سردبیر محترم بهشت پنهان از این همه کلمات مترادف در زبان فارسی صرف نظر کرده و کلمه ی «توفیق»را با اضافه کردن یای نکره به عنوان نهاد جمله و فعل ربطی «شد » را به صورت گزاره ی جمله مورد استفاده قرار داده است.و در سرمقاله ای که باید چشم وچراغ روزنامه باشد،فرموده است :توفیقی شد.و ببینید که چه ضربه ای به فخامت زبان مادری ما  به خاطر این سهل انگاری ها وارد می شود.

 به این جمله در همین سر مقاله نیز دقّت کنید:«...که خبر از برتر شدن غرفه ی نشریه در نمایشگاه و...» اگر کلمه ی «شناخته» بعداز کلمه ی «برتر» می آمد،به راستی توفیر مطلب چقدرمی بود؟

 در باره ی تیتر این یاداداشت نمی خواهم صحبت کنم که آیا اساسا با متن و موضوع سنخیّت دارد یانه.این «گام اول مطبوعاتی» که به عنوان تیتر نشسته است،کی و کجا برداشته شده است ؟و چه ربطی به غرفه ی نمایشگاه اصفهان دارد؟در ضمن فراموش نکنیم که «غرفه»ی بهشت پنهان در چهارمین جشنواره مطبوعات بومی استان اصفهان،حائز رتبه ی بر تر شده است نه خود نشریه. ولی تیتر دست چپ روی نشریه،خیلی شادمانه وشنگول از برترشناخته شدن ماه نامه خبر می دهد.

 من حواس جمع و جوری ندارم .ولی هرچه در صفحه ی دوم این شماره گشتم نتوانستم چیزی در باره ی «بهره برداری بی رویه از منابع آب های زیر زمینی » پیدا کنم.در حالی که در روی جلد به خواننده وعده داده شده است که این گزارش خبری را  می توانند در صفحه ی 2 بخوانند.

(کلمه ی گزارش نیز که فارسی است معادل کلمه ی خبر است که عربی است.حالا باید دید که عبارت گزارش خبری چه صیغه ای می تواند باشد.این عبارت سه بار روی صفحه ی اول نشسته است و دو سه بار در داخل.)

 به این جمله هم ازصفحه ی5– سرقت یک میراث - الطفات داشته باشید:«...پیامکی که صبح جمعه ی یک روز تابستانی (تکرار می کنم:صبح جمعه ی یک روز تابستانی) برصفحه ی نمایش ... به نمایش در آمد...» فقدان یک ادبیات بادوام و شسته ُرفته از ابتدای این گزارش تا پایان آن خواننده را زجر می دهد.

 وامّابعد...

 دیشب دقایقی بعداز افطار،نسیم آشنایی در پارک زیتون بیدگل،در آمد و رفت بود.ماه بالا آمده بود ودرخت هایی که در یخ سال دوسال پیش ، رو به خشکیدن نهاده بودند،دوباره با همّت باغبانان پارک ،شاد می نمودند و کُر کُری می خواندند.پارک،تمیز بود.و چمن ها سر در آغوش هم.هوای صحرا هم کمک می کرد که فضای پارک ،طبیعی تر جلوه کند.دیدن خانواده هایی که با حریم و حیا دور هم نشسته بودند و دمی را فارغ از غم روزگار  می گذراندند،برایم لذّت بخش بود.از خدا خواستم همیشه همین گونه باشد.

 بحث ماهم با آقای حسین بیدگلی که در گوشه ای از پارک، نجواگونه پیش می رفت،دوباره در باب هویّت یابی شهرستان آران وبیدگل بود.و ا ینکه در غیاب مطبوعات محلّی چگونه می توان از طریق وبلاگ و اینترنت به این مقوله پرداخت.من به حسین عرض کردم نگه داری همین پارک ها که در مناطق خشک مثل شهر ما واقعا هزینه براست و آب مصرفی آن به قیمت اشک چشم تمام می شود، باید در وبلاگ ها  با زبان بومی و با تاکیددر قالب یک اراده و همّت جمعی مطرح و مردم عادت داده شوند به جای مصرف آش وگوشت لوبیای نذری که هیچ خلائی را پر نمی کند،یک مقدار به این مسائل بپردازند.

آران وبیدگل در یکی دو دهه ی گذشته تغییراتی کرده است  که نشانه ی رشد ونشانه ی همّت مسئولین آن بوده است.مردم از این نکته هم نباید غافل باشند که زحماتی کشیده شده است و شهر ،توسعه یافته است. دل شهر البته خالی شده است.خانه های خالی از سکنه وکوچه های کم ترّدد،غم سنگینی را روی دل می نشاند.وقتی هم آدم می شنود درهمین کوچه هایی که روزگاری بوی ایمان داشت وغیرت،حالا کیلو کیلو تریاک و سایر مواد مخدّر رد ّو بدل می شود،البته نمی تواند احساس خوش بختی داشته باشد.طلاق و دزدی و هرزه گی ،نتیجه ی همین شرایط است.امید واریم باز سازی بافت های قدیمی بویژه گذرها و بازارچه ها که پروژه های آن در دست اجراست؛نشاط از دست رفته را دوباره به این کوچه ها باز گرداند.و ساخت وسازهای امروزی هم دردل شهر صورت بگیرد.اگر روزی ما بتوانیم یک نشریه در حد وقواره و توانایی همین بهشت پنهان داشته باشیم ،مسلما بهتر خواهیم توانست  به این دغدغه ها فکر کنیم.

 

پایان بخش صحبت های ما، در  زمزمه ی بازیگوش فوّاره ها ی پارک زیتون با نجّار میا نسال بلوار امام خمینی بیدگل،موصوع ارتباطات خانوادگی در بیدگل بویژه باباجناق بود.باجناق، هم بخشی از نگرانی ها ،هم بخشی از دل خوشی های ما می تواند باشد.من در همین بیدگل صدها باجناق می شناسم که از اول زندگی تا آخر زندگی ،همیشه باهم قهر بوده اند. بیخودی.و همواره کام زندگی را برای خودشان وبرای زن و بچه هایشان می سوزانده اند و تلخ می کرده اند،بیخودی.

من فکر می کنم اگر ما در موقع حرف زدن با باجناق،یک مقدار دست پیش رو بگیریم ،یعنی دقّت کنیم که برای او قیافه نگیریم و اگر چنانچه او قیافه گرفت ،ما دید را نادید بگیریم وتسامح به خرج دهیم،وخلاصه ملاحظه ی حُرمت یکدیگر را داشته باشیم،زندگی زیباتری خواهیم داشت.

 حالا که صحبت از پارک وطبیعت وزندگی سالم به میان آمد،اجازه بدهید با نقل مطلبی از بهست پنهان تحت عنوان «طبیعت درمانی» که از صفحه ی «سلامت» این نشریه انتخاب شده است ،پُست امروز را ببندیم.شما هم بروید برای افطار آماده شوید.

 ..............

 « مهمترین نگرش طبیعت درمانی،استفاده از گیاهان وداروهایی است که به بالا رفتن قدرت سیستم ایمنی بدن کمک می کنند.به طوری که طرفداران این درمان معتقدند که بسیاری از بیماری ها مانند سرطان،به علت نقص در سیستم ایمنی بدن ناشی می شوند.

 درمانگر در این روش تلاش می کند که ریشه ی بیماری را بیابد ودر یابد این بیماری در نتیجه ی چه چیزی ایجاد شده است.ارتباط با طبیعت،گوش سپردن به آوای طبیعت؛غرش جویباران ؛رقص بر گ ها،در وزش بادها و...ذهن را از تمام فشارهای روانی تخلیه کند.

 طبیعت درمانی وبه عبارتی باز گشت به طبیعت،احساسی را در ما بیدار می کند که باعث ایجاد آرامش می شود.در دنیای امروز که سرشار از استرس واظطراب است طبیعت می تواند روح وجسم را جوان کند.از سویی ورزش کردن ،سیگار نکشیدن،استفاده از سبزی جات تازه وداشتن رژیم غذایی سالم هم در این روش حائز اهمیت هستند.تمام این راه کارها سیستم ایمنی بدن را تقویت کرده و تعادل انرژی بدن را بهبود می بخشد.»

 

 



زمان ثبت : دوشنبه 5 مرداد ماه سال 1388 در ساعت 2:08 PM
نویسنده : مدیر سایت     موضوع : متفاوت
عنوان : ۵۱۷- به کجا چنین شتابان

یادداشت سردارعلایی درباره‌ی شهید محسن روح‌الامینی


بسم الله الرحمن الرحیم


بعد از ظهر روز پنجشنبه اول مردادماه سال ۱۳۸۸ که مصادف شد با بازگشایی دوباره پیامک‌ها، پیامی به من رسید مبنی بر این‌که فرزند ۲۵ ساله دوست عزیزم، آقای دکتر عبدالحسین روح‌الامینی که در اعتراضات روز ۱۸ تیرماه سال جاری دستگیر و زندانی شده بود، در زندان کشته شده و فردا تشییع جنازه وی برگزار خواهد شد.


بسیار متعجب شدم. زیرا آقای روح‌الامینی را که از سالیان دراز می‌شناسم، فردی انقلابی، مؤمن و متعهد و همیشه در خدمت نظام جمهوری اسلامی بوده است. او از کسانی است که برای سرنگونی رژیم طاغوت تلاش زیادی کرده است.


ادامه مطلب ...


زمان ثبت : چهارشنبه 31 تیر ماه سال 1388 در ساعت 12:45 PM
نویسنده : مدیر سایت     موضوع : نشریه بهشت پنهان
عنوان : ۵۱۴- متن استاد گرامی آقای حیدر علی عنایتی بیدگلی

 
می روم دشت به دشت. ( برای زهرای عزیز که همیشه برای من یاد آور آب ودرخت است)
 

من هرگاه که به خانه های روستایی اطراف کاشان وارد می شوم، در مرحله ی اوّل دوست دارم به سقف اتاق خانه ها نگاه کنم.وتیرک های چوبی قرار گرفته درسقف را بشمارم.در صبح روز دوشنبه 29 4 88 نیز وقتی در اوّلین دقیقه به دفتر کار نشریه ی «بهشت پنهان»واقع در محلّه ی باغستان در شهر کوهپایه ای برُزک وارد شدم،اوّل ،تیرک ها را شمردم که ده تا بود.تیرک هایی که در روی آن ساقه های بلند وشکیل نی به گونه ی مرتّبی کنار هم به یکدیگر بافته شده بود تا اندود ضخیمی از کاهگل روی آن قرار بگیرد.وبعد البتّه،پشت بام که در یک تاریخ دراز دامن،همواره  باسرشاخه های درختان گردو وآسمان آبی ده  همدم می گردد.

این روزها در هر کجای برزک پا بگذارید،متوجّه می شوید که رونق وآبادانی(اگر چه با زحمت زیاد) دارد چهره ی دیگری  به این روستای کهنسال می دهد. ودیری نخواهد پایید که با نهادینه ومستقر کردن امکانات شهری در درون خود،یک نقطه ی گردش گری پر آوازه ی دیگردر کنار شهرهایی چون قمصر ونیاسر،در دامنه های شمالی وشرقی وغربی کاشان برای جلب مسافران عطش زده فراهم خواهد شد.در کوچه پس کوچه های طویل ،پر پیچ وخم وشیب دار برزک،درهمه جا صدای پای آب را می شنوید.موسیقی باد که البته جای خود را دارد.واگر خاطره ای از این آب روان  واز کوه های اطراف آن مربوط به دوران جوانی خود در دل داشته باشید،حالا همین خاطره ها به سراغتان خواهد آمدو چه بسا که اشکی هم دوراز دید کسانی که در کنارت هستند،در چشمهایت حلقه بزند.

برزُک دارای  شش هفت محله ی پر وسعت است با ویژگی های منحصر به فرد خُلقی وروحی که دو محلّه ی آن  در پایین وبالای آبادی قرار گرفته است.سطح ارتفای این دو قسمت از برزُک  به حدی است  که با پایان یافتن فصل گل در محلّه ی پایین،تازه گل های محله ی بالا رو به شکوفا شدن می روند. شما اگر امروز در چهره ی مردم برزک به ویژه در چهره ی زنان ودختران نگاه بیا ندازید،خیلی کم پژمردگی ونحافت در آنها می توانید،ببنید.واین شادابی وتر وتازگی آنهاست که یاد آور شاه توت ها،سیب ها و گیلاس ها وبخار مطبوع بر خاسته از دیگ های گلاب گیری تعبیه شده در میان باغ های آنهاست.از درختان پرشاخسار وسر سبز آن شعر و موسیقی می بارد ومحبّت های دوستانی  که امروز تورا برای شرکت در یک جلسه ی فرهنگی به زادگاه خود دعوت کرده اند،این آرزو را در دل بیدار می کند که ای کاش همه ی ایران،امروز این گونه می بود.

بعداز صرف صبحانه  در دفتر بهشت پنهان ،آقای رفیعی مدیر اجرایی نشریه از خود بی تابی نشان می دهد که چشم انداز های  فرح انگیز برزک را از بالای دامنه ها برای ما به تماشا بگذارد.او دیار آباء واجدادی خود را  عاشقانه دوست دارد. از صحبت هایش در کنار مخزن جدید التاسیس آب شُرب شهر،دستگیرم می شود که این جوان مودّب،صبح چشم های خود را مثل خورشید در میان کوه های اطراف باز می کند وشب همراه با ستاره هایش به خواب می رود.می دود ودر کنار دوستانش  عرق می ریزد  تا برزک را هر روز  آباد و آبادتر ببینند.یک قنات عمیق در پایین کوه حفر شده است ،یک چشمه ی جوشان هم  در دور دستها سراغ دارند وقرار است  این دو آب  به سمت  مخزن هدایت شوند. لوله ها در دل خاک تعبیه شده اند .ولی کار هنوز به پایان نرسیده است. گاز هم مدتی است که آمده است.ولی پیشرفت های خدماتی  برزک منحصر به این دو مورد نیست. در این باره می توان چندین صفحه نوشت.امّا وقتی به حرف های آقای رفیعی گوش می دهم،می بینم می خواهد از همه ی قابلیّت های فرهنگی مو جود در برزک  خاصّه نیروهای  مهاجرت کرده  برای ارتقاءسطح  شؤنات اجتماعی،فرهنگی،آموزشی،اقتصادی،رفاهی و....برزک از مکانیزم انتشار وتوزیع نشریه ی بهشت پنهان بهره ببرد.کاری که با امّا واگرهای گاه کمر شکنی روبروست.

بعداز سرازیر شدن از کوه به یکی از باغ های  محلّه ی «دم قاشون» وارد می شویم.صاحب باغ زنی است آفتاب خورده وزحمت کشیده با استخوان بندی ریز. اما فرز و چابک.از او می پرسم چند سال دارد ؛جواب می دهد؛52سال.همسال خودم است.از همان دقیقه ی اول آشنایی آنقدر به هم نزدیک می شویم که انگار 52 سال است خواهر وبرادر هستیم.کِمِکی سواد دارد.باغ دلگشایی هم دارد با چند روزقه ی آب  که هم اکنون پیش پای ما در داخل جو،  موج هایش قهقه  می زنند،روی هم می غلتند وزندگی می آفرینند.(روزقه به مقدار خاصّی از آب رعیّتی اطلاق می شود که وقتی در تقسیم بندی های بعدی،خُرد می شود ،به سرجه تبدیل میشود) زیر درخت ها، کنار آتش خوش خرامی که قراراست چای پذیرایی، توسّط راحله خانم(دختر اکرم خانم صاحب باغ )روی آن دم شود،روی راحتی  مشغول گفت وگو وخاطره گویی هستیم.خیلی دلم می خواست همسرم زهرا خانم در کنارم می بود. به یاد روز هایی می افتم  که در سالهای اول ازدواج،گاه اتّفاق می افتاد که با او در کوچه باغ های روستا های کلّه وارمک و گلستانه ووادقان و کُرجار قدم می زدیم وصدایش  برای من از صدای نسیم لطیف تر بود

خانم اکرم مجد،میزبان ما که با کمی صحبت معلوم می شود شوهر او به لحاظ ریشه های خانوادگی  با اهالی بیدگل همخون است،هفت دختر وپسر دارد که دوسه تای آنهارا از خانه در کرده است. برای آنها آب وزمین وملک هم  فراهم کرده است.دیگ های گلاب گیری کنار باغش را شماره می کنم ،می بینم به تعداد فرزندان اوست . او هیچ گونه زیور آلاتی در پی ندارد. به مکّه وسوریه هم نرفته است. ولی می گوید  غمی از روزگار به دل ندارد.کسان دیگری نیز وارد باغ می شوند وخارج می شوند.لحظه ها،بسیار هوش رباست.حالا دوستانی که با هم هستیم(اکبرآقا ستاری،سیّد محمّد علوی نوش آبادی،سعید جندقیان وحسین بیدگلی)همه دارای یک حسّ مشترک هستیم:لذّت بردن ازیک جمع دوستانه در فضایی متفاوت  با روز مرّه.

صاحبخانه پذیرایی می کند.با سخاوت پذیرایی می کند .در تعارف کردن زبانش گیر ندارد.از او می پرسم  اگر روزی از تو پرسیده شود بهترین خصلت وپر رنگترین خصلت  مردم شهرت،برزک را بیان کن،جه جوابی  خواهی داد؟ می گوید:مهمان نوازی.

امروز روز عید مبعث است. دردلم برای اوآرزوی سلامت وشادابی همیشگی می کنم.یاد رسول بزرگ خدا حضرت محمّد ص برای همه ی ما آرامش بخش است.در این روز خجسته  دلم می خواهد این سبزی وآرامش در همه ی زندگی او ساری وجاری باشد.

دیدار از موزه ی مردم شناسی برزک برنامه ی بعدی ماست.یکی از جلوه های شکوه در سادگی است .سازندگان  موزه  به تناسب المان های اقلیمی،این رمز را درک کرده اند وبنای شکوه را بر سادگی گذاشته اند.صمیمیّت ویکرنگی حاکم بر فضای موزه ی برزک حیرت آور است.عشق به پیشرفت وبالندگی آبادی در کنار علاقه ای که به گذشته ها واصالت های این منطقه وجود دارد،دست به دست هم داده اند ومجموعه ای ماندگار را برای تماشا به یادگار گذاشته اند.باید رفت ودید.زهرا ومعصومه ی جهانی دو خواهر هستند که هم مجمو عه ی موزه را اداره می کنند وهم دستگاه های گلیم بافی وقالی بافی را زنده وسرپا نگه داشته اند. بعداز خروج از موزه وخوردن ناهار در دفتر بهشت پنهان،نوبت خواب است.خوابی که با بیداری وبگو وبخند بچّه ها هر گز به چشم نیامد.

بیدگلی ها در شوخی کردن بی پروا هستند.اگر در خیلی جاها پزیویشن جدّی به خود می گیرند در اوقات خودمانی،خیلی آشکار وعریا ن ظاهر می شوند.کار به درستی یا نادرستی آن ندارم. ولی ظا هرا  نوعی فشار روانی آنها را وادار می کند در شرایط مقتضی،حرفها ونظراتشان را از قید وبند احتیاط رها سازند. من خودم ساعاتی سر کردن در میان چنین جماعتی را دوست دارم . واطرافیانم راتحریک می کنم که این گونه یاشند.بید گلی جماعت با همه ی پرهیزی که برای پنهان کردن لایه های درونی  خود دارد،نا خود آگاه دنبال وقتی وفرصتی می گردد که خود را تخلیّه ی روانی کند.او در این فرصت ها هیچ ابایی ندارد  از اینکه پیچیده ترین فرایندهای زندگی خودرا ، بی پرده باز گو کند. غروب روز دوشنبه 29 4 88 من پس از باز گشت  از برزک  احساس سبک بالی داشتم.

وامّا بعد...

گفت وگو در باره نشریه ی بهشت پنهان یک بار  موقع ظهر  در محل دفتر  با حضور آقای صادقی مدیر مسؤل محترم نشریه  وآقای نعیمی طرّاح ماهناهه صورت گرفت که در این نشست  آقای صادقی از انگیزه های  انتشار وزمینه های ضرورت انتشار  برای ما سخن گفت.در جلسه ی بعداز ظهر که در محلّ دیگری وبا تعداد افراد بیشتری از مسؤلین واعضای تحریریه  تشکیل شد، بعداز سخنان مقدّماتی آقای مجید رفیعی ،مبانی کلّی روز نامه نگاری به ویژه انتشار نشریه در حوزه های بومی، محور اصلی صحبت های حاضرین بود.ماه نامه ی بهشت پنهان ،چهاردهمین شماره ی خود را اخیرا در چهاردهمین ماه  تولّد  خود منتشر ساخته است.
 



زمان ثبت : چهارشنبه 31 تیر ماه سال 1388 در ساعت 12:42 PM
نویسنده : مدیر سایت     موضوع : نشریه بهشت پنهان
عنوان : ۵۱۳- متن دوست عزیز آقای حسین بیدگلی بیدگلی

برزکِ زیبای آباد
برزک را در دوران نوجوانی ام دیده بودم وتقریبا تصویری کنگی از آن در ذهنم داشتم.فرصتی دست داد که در روزعید مبعث حضرت رسول (ص)به اتفاق دوستان آقایان: ستاری، عنایتی ،علوی وجندقیان گردشی یک روزه با بار فرهنگی ادبی در آن شهر داشته باشم. البته این مهم صورت نمی گرفت مگر اینکه دوستان عزیزم در نشریه بهشت پنهان برزک این فرصت را فراهم آوردند.جوانانی که روز وشب زحمت می کشند تا این مهم را به سر انجام برسانند وهر ماه یک شماره از آن را به دست من شما برسانند.خوشحال بودم از اینکه در شهر کوچکی چون برزک جوانانی گردهم جمع میشوند وکار مطبوعات انجام می دهند وناراحت بخاطر اینکه در شهرستان آران وبیدگل حتی یک نشریه چند ورقی معمولی که چنگی به دل بزند وعلاقه مندان را راضی کند نداریم.من برزک را پر شکوه با عزمت، زیبا وتمیز با مردمانی مهربان ودوست داشتنی ومهمان دوست دیدم.

در اینجا ازطرف تمامی دوستانم از مهمانوازی عزیزان در نشریه بهشت پنهان کمال تشکر وقدر دانی را دارم .



زمان ثبت : چهارشنبه 31 تیر ماه سال 1388 در ساعت 12:17 PM
نویسنده : مدیر سایت     موضوع : نشریه بهشت پنهان
عنوان : ۵۱۲- متن دوست بسیار عزیز آقای سید محمد علوی

برزک بیدار است
دیروزیرای من یک روز قشنگ بود.با دوستانی بهتر از  برگ درخت به  برزک که  یکی از بزرگترین مناطق مهم روستائی  کاشان (شامل ٩ روستا ) می باشد، رفتیم.این سفر بنا به دعوت دست اندر کاران نشریه بهشت پنهان بود. این ماهنامه موفق شده است تا کنون 14 شماره رادر سطحی وسیع منتشر کند.  لوگوی ماهنامه آنان  خبر از پوشش دادن  مسایل فرهنگی اجتماعی کل استان رامی دهد.در ذات این بیان لابد همت بلندی هم قرار دارد.این همت و طراوت وسر زندگی بچه های نشریه باعث شده بود که به فکر ایجاد یک پیوند مبارک با بچه های دیگر مناطق باشند.بخصوص زحمات وتلاش های مدیر اجرایی نشریه جناب آقای مجید رفیعی . با این پیوند برزک سرسبز، دیروز سبز تر شد.جلوس ما مهد کودک برزک انتخاب شده بود.خانه ای سرسبز که در کنار جریان تندجوی آبی قرار داشت.
چه گوارا این آب
چه زلال این رود
مردم بالادست چه صفایی دارند
چشمه هاشان جوشان ،گاوهاشان شیر افشان باد
من در این خانه به گم نامی نمناک علف نزدیکم
آشنا هستم با  سرنوشت ترآب ، عادت سبز درخت
 بعد از خوردن یک صبحانه مفصل مارا بر فراز برزک بردند.تماشای یک شهر از بالا زیبایی خاصی دارد. چهارکوه ، هفت محله برزک را چون نگین زمردین در برگرفته است .یازده چشمه از این کوه ها می جوشد. این دره  سر سبز و خوش آب و هوا با داشتن این چشمه ها در کنار رودخانه ای که در میان کشتزار ها روان است، چشم اندازی بس زیبا و دلنشین دارد.از آن فراز به دهقانان ،باغداران ،دامداران ، قالی بافان وگلاب گیران اندیشیدم . به این که هفتاد درصد پرورش گل و تولید گلاب کاشان در  برزک است.به شاه توت که بعد از گل محمدی محصول معروف برزک است. به ٧٥ کارگاه سنتی گلاب گیری.
بی گمان در ده بالا دست چینه ها کوتاه است
مردمش می دانند که شقایق چه گلی است.
 پس از آن به یک «خانه باغ» قشنگ  رفتیم.باغی پر از درخت و  اب روان ومهربانی.دختران باغ مشغول آماده کردن چای شدند.چایی  با بوی خوش آتش چوب وطعم آرامش گذشته ها.دانایی وآگاهی ومحبت  مادر باغ(خانم بیدگلی زاده) مرا به یادباغ سهراب انداخت:
باغ ما جای گره خوردن احساس وگیاه
باغ ما نقطه برخورد نگاه وقفس وآینه بود
باغ ما شاید قوسی از دایره سبز سعادت بود
 برزک اگر چه در دره ای در دامنه کوه های کرکس خفته اما زنده دلی وبیداری مردمش ملموس بود.بخصوص  بر وبچه های نشریه.به آنها گفتم اگرمطالب یک نشریه را به سه قسمت خبری و تفننی واثر گذار تقسیم کنیم نشریه شما سعی کرده این سه ویژگی را در خود حفظ کند.ولی اگرسر سودای تحول در فرهنگ را دارید  به سومی بیشتر بها دهید.
جمعیت برزک را که با جمعیت شهر خودم نوش آباد مقایسه می کنم.می بینم ما با آن که نیروهای بیشتری داریم ولی نه نشریه داریم نه مثل آنها موزه مردم شناسی داریم.موزه ای که سال هاست حرفش را می زنیم ولی خبری از آن نیست.ما نشریه خوبی به نام انوشه داشتیم.یک تیراژ سه هزار تایی که بصورت مجانی در بین سه هزار خانوار نوش اباد توزیع می کردیم .ولی علی رغم داشتن نیروهای فرهنگی در  شورای شهر وشهرداری این مهم به دست غفلت وفراموشی سپرده شد.
برزک را سبز دیدم ولی سبز تر از آن همت وتلاش بچه هایی بود که به امر فرهنگ توجه کرده بودند. حسینیه آنها  مجهز به سن بود. وجود میز وصندلی در حسینیه خبر ازبر گزاری جلسات فرهنگی هم می داد.وجود خانم ها در جلسه هیئت تحریریه مجله نشان توجه به مشارکت  وهمدلی بود.از موزه مردم شناسی بسیار لذت بردم.همه چیزش خبر از اعصار قدیم می داد.به امامزاده  سراج الدین موسی بن جعفر (ع) که رسیدیم غرق عشق شدیم. یکی از دوستان  گفت این جا برای مردن خیلی خوب است.فضاها خیلی آرامش بخش وطبیعی وهمراه سرسبزی  بود.
وخدایی که در این نزدیکی است
لای این شب بوها،پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب،روی قانون گیاه



زمان ثبت : دوشنبه 22 تیر ماه سال 1388 در ساعت 4:28 PM
نویسنده : مدیر سایت     موضوع : مطالب آقای جواد جهانی
عنوان : ۵۱۱- قلب یک زن

ناپلئون بناپارت بعد از سالها کشور گشایی و فتح سرزمین های بز رگ و دور دست به این یک جمله رسید:


تسخیر یک کشور بزرگ از تسخیر قلب کوچک یک زن آسانتر است

..
..
..
..
واقعا که راست گفته این فرانسوی .....



زمان ثبت : چهارشنبه 10 تیر ماه سال 1388 در ساعت 5:46 PM
نویسنده : مدیر سایت     موضوع : مطالب آقای جواد جهانی
عنوان : ۵۱۰- انتخاب

پریشانی و اندوه خود را به همسرتان نسبت ندهید
بی همتی خود را به گردن والدین خود نیاندازید
وضع نامساعد مالی خود را ناشی از اوضاع نامطلوب اجتماعی نشمرید
نانوایی را مسئول اضافه وزن خود ندانید
ترس های واهی و بی اساس خود را به دوران کودکیتان نسبت ندهید
و از همه آنچه علت ناکامیهایتان می دانید و ملامتشان میکنید ،دست بشوئید.
چرا که اوضاع وشرایط کنونی شما ؛
مجموعه انتخاب های شما در طول زندگی است


((دکتر وین دایر))
Word by javad jahani



زمان ثبت : سه شنبه 9 تیر ماه سال 1388 در ساعت 4:57 PM
نویسنده : مدیر سایت
عنوان : ۵۰۹- دونظر مختلف

 نقل از سایت وواعدنا 

سلام.

دو مطلب از طرفین می ذارم اینجا. دوستان لطفا جنبه داشته باشن و به خودش آموزش بدن که حرف طرف مقابل رو گوش کنن و سعی کنن بفهمن.
بی جنبه بازی در نیارین لطفا:

--------------

به گزارش حیات، محمد حسین رجب زاده جانباز شیمیایی که در حوادث اخیر تهران به ضرب چاقو و ضرب و شتم مجروح شده است از دوباره جانباز شدنش در اغتشاشات تهران گفت: ساعت 6 عصر روز شنبه 30 خرداد بود که از طرف پایگاه بسیج شهید یزدی نژاد واقع در روستای قوچ حصار شهرستان ری به من که عضو فعال پایگاه هستم خبر دادند که اماده باشیم تا برای ماموریت اعزام شویم . ساعت 10 شب به همراه تعدادی از بچه های بسیجی پایگاه به طرف سپاه شهرری حرکت کردیم در سپاه ری دسته بندی شدیم و همراه با گروه ضد شورش موتور سوار به طرف میدان فاطمی رفتیم میدان فاطمی تهران شلوغ بود ولی درگیری زیادی رخ نداده بود. وقتی وارد خیابان ولیعصر شدیم به ما توسط بی سیم اطلاع دادند که در بلوار کشاورز درگیری شدیدی بین اغتشاش گران و نیروهای بسیج رخ داده است و ما به سرعت حرکت کردیم.

وی در ادامه گفت: قرار بود موتور سوارها با هم حرکت کنند چرا که اگر بین ماشین ها گیر می کردیم صد در صد مورد حمله قرار می گرفتیم. با حضور ما شلوغی بلوار کشاورز آرام تر شد و توانستیم مردم و اغتشاش گران را متفرق کنیم. همه چیز طبیعی بود تا اینکه گروه به طرف خیابان جلال آل احمد( امیرآباد شمالی) حرکت کردیم. نزدیک بیمارستان شریعتی که رسیدیم با زنجیره ای از ماشین ها روبرو شدیم که تعداد زیادی از آنها بدون سرنشین و تعدادی نیز با شیشه های شکسته راه خیابان را بسته بودند. گروه موتورسواران بسیجی بین دو پل هوایی توقف کردند تا وضعیت را آرام کنند که ناگهان اغتشاش گران از بالای پل به ما فحاشی می کردند که نمی توانم آنها را باز گوکنم ولی تنها به این ناسزا بسنده می کنم که به ما می گفتند "سگهای صهیونیست" و بعد شروع به پرتاب سنگ و اشیاء فلزی کردند. آنقدر حملات شدید بود که موتور سوارها به سرعت محل را ترک کردند. وقتی که سر موتور را برگرداندم تا حرکت کنم یک پاره آجر محکم به پای راستم برخورد کرد و پایم کاملا بی حس شد و در همین حین یک نفر به قصد شکستن گردنم به من حمله کرد و من به زمین افتادم.

رجب زاده ادامه داد: موج بیش از 50 نفره اغتشاش گران به حدی بود که مرا تا فاصله چند متری روی زمین کشیدند و با مشت و لگد مرا می زدند. در این میان یک جوان حدودا 23 ساله مرا با 18 ضربه چاقو مجروح کرد. 2 ضربه این چاقو به پهلو و ران من اصابت کرد که بیهوش شدم. فقط یادم می آید که یک نفر مرا ترک موتورش گذاشته و به طرف اورژانس هلال احمر برد. آنقدر خونریزی زیاد بود که اورژانس نتوانست کاری انجام دهد و در آن شلوغی یک نفر که خداوند انشاء ا.. خیرش دهد مرا با ماشین به بیمارستان ساسان برد. اورژانس ساسان اقدامات اولیه درمانی را انجام داد ولی بعد که قرار شد مرا به اطاق عمل منتقل کنند گفتند باید اول مبلغ عمل را پرداخت کنید زیرا نمی توانیم با بیمه تکمیلی ایشان را پذیرش کنیم برای اینکه در اثر شورش خیابانی مجروح شده اند و همسرم با گریه و زاری می گفت: شوهرم جانباز شیمیایی است و از طرف سپاه و بسیج ماموریت داشته تا اغتشاشات را آرام کند ولی آنها قبول نمی کردند اصلا جو بیمارستان بر علیه ما بود.

وی افزود: به وساطت یکی از مسوولان بخش عمل انجام شد و قرار شد نامه ای از سپاه برای بیمارستان بیاوریم. البته کارت جانبازی و دفترچه بیمه مارا به عنوان وثیقه گرفتند.

محمد حسین رجب زاده در خصوص اغتشاشگران گفت: آرزو دارم زمانی که آنان را دستگیر کردند به آن جوانی که مرا چاقو زد بگویم به کدامین گناه قصد کشتن مرا داشتی؟
رجب زاده در ادامه گفت: صحنه ها و چهره هایی را که میدیدم و فحاشی هایی را که می شنیدم از طرف حامیان موسوی، کروبی، رضایی یا احمدی نژاد نبودند بلکه تمامی آنها اصلا نظام را قبول نداشتند. آنها به رهبری، ریاست جمهوری و کل نظام فحاشی می کردند و تنها خواسته آنان سرنگونی نظام بود...

محمد حسین رجب زاده متولد سال 1331 در تهران است. کشاورز زاده ای که با لقمه های حلال رشد کرد و دستانش را با پینه های زبر آشتی داد تا نکند دست بر سینه جلوی نامردان روزگار تا کمر خم شود. محمد حسن از همان دوران جوانی زیر بار زور نمی رفت و به قول معروف جگری داشت به اندازه وسعت دریا. به خصوص زمانی که با تنها فرزند خردسالش در میدان ژاله شعار مرگ بر شاه سر می داد یا اینکه در خیابان شهید نجات اللهی امروزی با شهید طالقانی روی وانت شعار می دادند در هر حال در تمام صحنه های انقلاب حضوری پر رنگ داشت. آن روزها در شرکت لوازم گاز سوز جواهریان مشغول به کار بود وقتی که زنگ جهاد به صدا درآمد کار را رها کرد و از سال 1360 با ثبت نام در لشگر محمد رسول ا.. در جبهه جنوب رزمنده شد تا دوباره از دین و خاک وطن دفاع کند.

محمد حسین رجب زاده از سال 60 تا 65 در مناطق عملیاتی فتح المبین، دشت عباس، سوسنگرد، بستان، والفجر مقدماتی، خیبر و شلمچه حضور داشت. او که با یک دستگاه تویوتا سقای دشت کربلای جنوب بود از دوستان بهشتی اش به نیکی یاد می کند دوستانی که همه شما با نام نیک آنها آشنایید. شهید همت، شهید باکری، شهید چمران و... محمد حسین در خیبر دوش به دوش همت، در سوسنگرد با چمران و در بدر با باکری بود. چه سعادتی خوشا به حالش. وقتی که از خاطرات زیبا و بیاد ماندنی به فرماندهان بزرگ جنگ تعریف می کرد چشمانش قرمز می شد و صدایش می لرزید. می گفت: نیمه های شب باکری را دیدم که پوتین سربازها را واکس می زد و لباسهایشان را می شست و ابراهیم همت که وقتی در صبحگاه مشترک دوکوهه حضور داشت ارتشی و سپاهی به عشق او زودتر از هر روز از خواب بیدار می شدند تا صلابت فرمانده خیبر شکن را نظاره کنند.

امروز 20 سال است که از جنگ می گذرد و محمد حسین جانباز شیمیایی جنگ تحمیلی روزها و شبها با سرفه ها و خس خس سینه زندگی می کند. نگاه به چهره کبود و ملتهب محمد حسین این سوال را پاسخ می دهد که آیا اگر باز هم جنگ شود شما می روید؟ و این جواب را می یابی که به رهبر بگوئید من هنوز رزمنده ای زنده ام ... 

------------------


نامه ی پسر شهید بهشتی به پدرش:


بار دیگر بی تو


چرا هربار که هفتم تیر می رسد سفرة دل گرفته ام را نزد تو می گسترم؟ شاید چون سایة تو را همچنان بر سرم گسترده می بینم. شاید هم که چون نمی گذارند صدایم شنیده شود، بدنبال چاهی می گردم تا آهی برکشم. شاید هم که برباد رفتن میراث توست که اینچنین آتشم می زند و داغ دیرینه را تازه می کند.


پدر! دیدی که چه روزهایی را شاهد بودیم که امکان بازشناسی تاریخ صدر اسلام را برایمان ممکن ساخت؟ دیدی که سکوت که شکسته شد، چگونه دل ها مملو از امید شد؟ دیدی که عطر راستی و صداقت که فضا را پر کرد، پایه های کاخ های دروغ و ریا به لرزه افتاد؟ دیدی خمودی و خموشی جای خود را به سرزندگی و نشاط داد؟ دیدی که دل هایی که سال ها با انگشتان کلیشه سازان از هم دور نگه داشته شده بود، فاصله ها را شکستند و در کنار هم نشستند؟ دیدی که نسل سومی که با انقلاب، امام، جنگ، شهادت و دینمداری قهر کرده بود، در داوری هایش به تأملی دوباره نشست و مطالباتش را در ادبیات صدر انقلاب جستجو کرد؟ دیدی که زن و مرد و پیر و جوان و روستایی و شهری، چشم امیدشان را به یار دیرینة تو دوختند و به رغم همة اما و اگرها و جوسازی ها، رایت اعتمادشان را بدست او سپردند؟


اما پدر دیدی که همان کسانی که پس از شهادت تو زیر لب زمزمه کردند که بهشتی عاقبت بخیر شد و تداوم حیات او به سلطة اسلام لیبرالی می انجامید، چه کردند؟ به بهانة حراست از اسلامیت نظام، جمهوریت نظامی که تو در کنار امام و مرادت و به یاری بسیاری دیگر از همراهان دیروز و امروز معماری کرده بودی را به مذبح سلایق و علایق و داوری های شخصی بردند. خواست مردمی نجیب که با بالاترین درجات آگاهی، حق به سرقت بردة خود را مطالبه می کردند را آشوب طلبی نامیدند، خوننشان را بر قداره بندان خود مباح ساختند، و به نام دین، دینداران را بی دین نامیدند، مذبوحانه به دنبال سرانگشتان بیگانه گشتند و یافته و نایافته، سکوت تلخ، بلند و رسای حق خواهان را با شادکامی دشمنان قسم خوردة انقلاب همانند کردند تا مجوزی برای مشروعیت بخشی به کودتاگران دست و پا کنند.


یاد روزهای سختی می افتم که در مقابل هجمة ناجوانمردانة زبان های پلشت سکوت کردی و افتراها و دشنام ها را از دوستان دیروز و دشمنان آن روز و امروز صبورانه شنیدی و دم فروبستی. تو قربانی التقاط و تحجر شدی: التقاط تو را ترور شخصیت کرد، تحجر در مقابل رضایتمندانه سکوت کرد، و آنگاه بود که فاجعة هفتم تیر به آسانی اتفاق افتاد. این بار اما، روایتی معکوس در کار است: تحجر، اندیشه هایت را بر نمی تابد و تجلی سبز آن را تحمل نمی کند، التقاط شادمانه برحق بودن خود را اثبات می کند، و این تویی که یکبار دیگر به قربانگاه فرستاده می شوی. بگذار که این بار سخنم را با شعری از شفیعی کدکنی به پایان برسانم:


تو در نماز عشق چه خواندی که سالهاست

بالای دار رفتی و این شحنه های پیر

از مرده ات هنوز پرهیز می کنند

......

خاکستر تو را

باد سحرگان

هرجا که برد

مردی زخاک رویید


سید علیرضا حسینی بهشتی هفتم تیرماه 1388



زمان ثبت : سه شنبه 9 تیر ماه سال 1388 در ساعت 10:16 AM
نویسنده : مدیر سایت     موضوع : متفاوت
عنوان : ۵۰۸- زندگینامه آنتونی رابینز

آنتونی رابینز  (Antony robinz) در سال ۱۹۶۱ در خانواده ای نسبتاً فقیر به دنیا آمد.. پس از گرفتن دیپلم متوسطه به کارهای گوناگون روی آورد، اما توفیق چندانی نیافت. در سن ۲۲ سالگی در آپارتمان ۴۰ متری محقری، زندگی مجرد فقیرانه ای داشت و به گفته ی خودش، ناچار بود ظرفهای غذای خود را در وان حمام بشوید.

 

ادامه مطلب ...


زمان ثبت : پنجشنبه 4 تیر ماه سال 1388 در ساعت 8:25 PM
نویسنده : مدیر سایت     موضوع : متفاوت
عنوان : ۵۰۷- خاطره ای از روح اله حسینیان برای تسکین خودم !

 این مطلب از ایمیلی که برایم آمده بود به وبلاگ انتقال دادم. هدف من طرفداری از گروه خاصی در این وبلاگ نیست. برای اینکه در این وبلاگ سعی در اطلاع رسانی دارم و در وبلاگ فریاد نظرات شخصی خودم را انعکاس می دهم. اما در متن ذیل واقعیاتی از دوران مهمی از کشورمان نهفته است. صحت و سقم آن قابل بررسی است. 

و اما اصل متن بدون کم و زیاد:

  خاطره ای از روح اله حسینیان برای تسکین خودم !     

 از این که کفش به پا نداشت ناراحت بود ، به جوانی رسید که پا نداشت، خدا را هزار بار به داشتن پا شکر گزارد !

من نیز از این که بدون اخطار، محاکمه و تشریفات قضایی سومین سایتم فیلتر می شود و از حقوق اولیه (آزادی بیان و اندیشه) محروم می شوم، ناراحت بودم، به یاد خاطره ای از آقای حسینیان افتادم و هزار بار خدا را شکرکردم که زنده ام!!

در مرکز اسناد انقلاب اسلامی بودیم ، من اصرار داشتم مفاسد آقای خلخالی و طرد او توسط امام در خاطرات آیت الله خزعلی بیاید، معظم له می فرمودند: حفظ آبروی نظام واجب است و ضد انقلاب سر بر می دارد!  من معتقد بودم این تطهیر نظام است، مردم می دانند، اگر شما حقایق را نگویید جنایات خلخالی را پای نظام می گذارند! در تایید عرایض من آقای حسینیان خاطره ای گفت که مد نظر من است، او گفت:

نواب صفوی، رهبر فدائیان اسلام توسط سرتیپ مجیدی محاکمه می شود، موضوع خروج مسلحانه و قتل مسئولین یک رژیم است، دادگاه نظامی است، پرونده ای قطور از محاکمه، دفاعیات، تجدید نظر و فرجام خواهی موجود و در آن تمام دفاعیات نواب و یارانش ثبت است.

پرونده سر تیپ مجیدی جالب است، نه محاکمه ای، نه دفاعیاتی، نه تجدید نظری، نه فرجام خواهی، نه حتی اخذ یک اثر انگشت، یا یک دفاع کوچک، تنها برگ پرونده سرتیپ مجیدی، یک کاغذ سیگار (10*10) است که آقای خلخالی روی آن نوشته است :

" سرتیپ مجیدی از وابستگان رژیم طاغوت به اعدام محکوم می شود، اموال خود و خانواده اش مصادره شود ! "

واین کل پرونده اوست، حال چگونه می توانیم مجیدی را از قبر در آوریم و برای او پرونده دفاعیات بسازیم، خدا می داند، مگر کردان کاری برایمان بکند.


دکتر مهدی خزعلی



   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>